...آخرش معلوم شد همه ي اين بدو بدو ها و تا ديروقت بيدار بودنها زير سر فيشته (همون فرشته خانوم سابق !) نيست و ماجرا چيز ديگه ايه ...جالبه كه حتي ماجراي نشون دادن نمونه هاي صندل به فروشگاه نسيم (شبنم) هم صوري بوده و همه چيز با برنامه ريزي پيش رفته تا من اون لحظه خونه نباشم (هرچند موفقيت آميز بود و سفارش هم داشت اون بنده خدا!)...من هم كه از همه جا بي خبر !‌تازه بعد از گرم شدن حرفهام با مدير فروشگاه و يادآوري خاطرات گذشته به اشتباه تازشم !‌فهميدم كه حدسم درست بوده و فيشته قراره بياد خونمون و با عجله رفتم سمت خونه كه تازه ديدم اي دل غافل مامان اينا همه تو خونه جمع شدن و فيشته اي در كار نيست !!!!
......
..........
بابت همه ي زحمتهايي كه تو اين چند وقت كشيدي ازت ممنونم ...دوستت دارم و هميشه خواهم داشت ...
راستي ...سكوتِ بدونِ دليلت برام آزار دهنده است از اين جهت كه باعث ميشه افكارم درهم و برهم بشن و تصميمات نادرست بگيرن...لطفاً فراموش نكن !‌
1388/03/05

 


در تاريكي چشمانت را جستم
در تاريكي چشمهايت را يافتم
و شبم پر ستاره شد.



تو را صدا كردم
در تاريكترين شب ها دلم صدايت كرد
و تو با طنين صدايم به سوي من آمدي.
با دست هايت براي دستهايم آواز خواندي
براي چشم هايم با چشم هايت
براي لب هايم با لبهايت
با تنت براي تنم آواز خواندي
من با چشم‌ها و لب‌هايت
انس گرفتم
با تنت انس گرفتم
چيزي در من فروكش كرد
چيزي در من شكفت
من دوباره در گهواره ي كودكي خويش به خواب رفتم
و لبخند آن زمانيم را
باز يافتم



در من شك لانه كرده بود
دست‌هاي تو چون چشمه‌يي به سوي من جاري شد
و من تازه شدم
من يقين كردم
يقين را چون عروسكي به آغوش گرفتم
و در گهواره‌ي سال‌هاي نخستين به خواب رفتم
در دامانت كه گهواره‌ي روياهايم بود.
و لبخند آن زماني به لب‌هايم برگشت



با تنت براي تنم لالا گفتي
چشم‌هاي تو با من بود
و من چشم‌هايم را بستم
چرا كه دست‌هاي تو اطمينان بخش بود...



صدايت مي‌زنم گوش بده قلبم صدايت مي‌زند
شب گرداگردم حصار كشيده است
و من به تو نگاه مي‌كنم
از پنجره‌هاي دلم به ستاره‌هايت نگاه مي‌كنم
چرا كه هر ستاره آفتابي است
من آفتاب را باور دارم
من دريا را باور دارم
و چشم‌هاي تو سرچشمه‌ي درياهاست...


(احمد شاملو)

* ما که دیگه رفتیم خونمون...

 


مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شوند
مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شوند
مراقب کردارت باش آنها به عادات تبدیل می شوند
مراقب عاداتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شوند
مراقب شخصیتت باش آنها به سرنوشت تبدیل میشوند

 


عشق و شادابی و نور و نفس و شور و امید
همه را بهر تو بر دوش کشیده است بهار
چشم بیدار به این تلخی ایام ببند
خوابهایی شکرین بهر تو دیده است بهار ...
.....
در راستای SMS یکی از دوستان؛ اتفاقات خوبی در راه است :-)
امروز روز شادی و امسال سال گل ....

 


یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال


خدا رو شکر همه چیز دارم غیر از یه آرامش نسبی که امیدوارم امسال بهش برسم .... این بخشی از نوشته ی سال قبلمه که توی این سال از خدا خواسته بودمش و خدا رو شکر بهش رسیدم، آرامشی که از خدا می خوام همه ی آدمها بتونن به نوعی تجربه اش کنن !
....
........
سال 87 برای من سال واقعاٌ خوبی بود گرچه توی هر سال روزهایی پیدا میشن که با خواسته های آدم همخونی ندارن و هرلحظه از خدا می خوای که زودتر تموم بشن و برن پی کارشون ! ولی بیشتر روزهای این سال رو دوست داشتم، چه از همون اولش که با نگرانی داشتم به آینده نگاه می کردم و چه وسطاش که پیوندمون رو امضا کردیم و حتی روزهای آینده اش که دیگه پدر هرچی سینما بود و درآورده بودیم و دیگه فیلمی نبود که ندیده باشیم ... تا بازارهایی که رفتیم و خریدهایی که کردیم مهمونیهایی که رفتیم .... تا اینکه دیگه امسال به امید خدا به خونه ی خودمون بریم و آرامشی رو که کسب کردیم بتونیم در کنار هم بارورش کنیم و به کل زندگیمون (خودمون و اطرافیانمون) ببخشیم ....
به امید اینکه تو خونه ی همه تون شادی باشه امیدوارم سال نوی خوبی داشته باشید من برای زندگی خودمون از خدا سلامتی و شادابی و مال آرزو می کنم تا بتونیم زندگیمون رو به خوبی به امید خدا شروع کنیم ....
به امید سالی پر نشاط



* راستی تا یادم نرفته بگم که امسال ما سر سفره ی هفت سینمون یه تخم مرغ رنگی دیگه هم به تعداد تخم مرغامون اضافه شد که البته باید همینجا اعلام کنم که خودم میخورمش چونکه دوسسسسسسسسسسسسس دارم ! ;-)

 


*نون و پنیر و سبزی .... تو بیش از این می ارزی ...
خدایا شکرت، الهی و ربی من لی غیرک پس بازم به یادم باش ....

 


* یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق، آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست، آنم می زنی

خسته ام زین عشق دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ...... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا .... نشد
گفتم عاقل می شوی ... اما نشد

سوختم در حسرت یک" یا رب" ت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی...

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
....
........

* بخاطر پنجشنبه 08/12/87

 


مطلبی بسیار جالب و خواندنی در مورد پرنده ای بنام کوکو ... *


* از وبلاگ استاد کرام الدینی

 


امروز بازارگردی کردیم توپ! از عطاری و لباس فروشی ها گرفته تا شال و روسری و از این "گینگیل منگولیا"* فروشی! که دخترا عاشقشونن و با دیدنشون آب از لب و لوچه اشون آویزون می شه از لوازم تزیینی و خانگی گرفته تا بازار فرش ها ..........
...
........
تازه اشم منم از بابت کادویی که بهم دادی ازت ممنونم؛ ایشالا که همیشه همینطور شاد و سرحال ببینمت ! ;-)

*گینگیل منگول چیزی است که دختران به موهای خود می زنند ! بسیار کوچک که با چشم غیر مسلح حتی نمی شود شکل آنها را درست تشخیص داد ولی با اینکه خود کوچکند کارهای بزرگی انجام می دهند البته از نوع بدون چشم آن !

**خدایا چقدر راحت میشه خندید و خوش بود و زندگی کرد ...

 





به یاد ایام قدیم که هی دلم می گرفت .....

 


اومده بودم بگم مگه میشه که برای اولین بار پیتزا بخوری و نیای اینجا بنویسی که دیدم ای دل غافل ! یکی دیگه زودتر نوشته ! پس من برم دیگه !
---------
ما را مترسان از آن تيغ! «خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است ...» *
* امانتی که خود امانتیست !

 



امروز بعد مدتها رفته بودیم درکه! اما نه با اون دوستای قبلی، بلکه با لومینوی مهربون ... زیاد بالا نرفتیم اما تا تونستیم از مناظر اطراف لذت بردیم و کلی خندیدیم و البته کلی هم با هم حرف زدیم ... تو راه برگشت با قصد قبلی! از روبروی آتی ساز بربری خریدیم و رفتیم خونه ی ما* و صبحونه خوردیم و نشستیم فیلم I am a Legend رو دیدیم و برگشتیم خونه ی ما ایندفعه و ناهار خوردیم و الان هم نشستیم داریم اولین پست مشترکمون رو می نویسیم !



---

* این ما، جریانات داره که دیگه بماند ;-)

 




گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 


خدایا شکرت .......

 




از 15 آبان 84 تا 19 مهر 87 .....پروژه ای که کلید خورده بود وارد فاز جدید شد !
.....
...
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می دارد
وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

 


......
این درست که من با تغییر رژیم به دلیل عقب افتادن هرچه بیشتر کشور موافق نیستم ؛این درست که من توی انتخابات اخیر به آقای معین رای دادم تا شاید شاید مشارکتی ها بتونن کاری از پیش ببرن ،اما این دلیل بر این نمیشه که چشمم رو ببندم و ناعدالتی ها رو نبینم ...هنوز یادم نرفته از روزی که آقاجری رو به دلیل سخنرانیش توی دانشگاه حتی حکم ارتداد بهش داده بودن، هنوز که هنوزه چشمم دنبال روزنامه های یاس نو ،طوس ،جامعه ،بهار ،مشارکت و ...می گرده ....نه !!! آقای احمدی نژاد ! من آزاد هستم !

 


می گم که خوبه اگه آدم از دست کسی ناراحت بود و دلگیر، کتاب چهل نامه ی کوتاه رو برداره و جاهایی که قبلا علامت خورده یه بار دیگه بخونه ! :-)

 


در بین بعضی آدمها صفتی وجود داره که به صفت گربه ها معروفه ...ناسپاسی ....
اینجور آدمها رو هر چی هم که بهشون محبت کنی باز هم با کوچکترین چیزی که خلاف میلشون باشه چنان پنجه به دلت می کشن که تا مدتهای مدیدی جاش می مونه و به این زودیها خوب نمیشه که نمیشه و یا حتی ممکنه برای همیشه تو روان آدم باقی بمونه ... ...

لزومی هست بیشتر آدم در موردش صحبت کنه ؟

 


مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان *

* داستاني از منوچهر احترامي

 


.... تجربه ثابت کرده اگه حتی آس حکم تو دستت باشه و به موقع ازش استفاده نکنی ،باید آخر بازی مثل یه کارت بی ارزش بندازیش اونور
همین ! ....